تبليغاتX
یک آسمان تنهایی من !
خاطرات و دل نوشته های یک پسر
سلام

این روزها اونقدر درگیر کار و زندگی هستم که فقط تلاش میکنم که آخر هفته ای فرا برسد تا کمی بخوابم و کمی آدمهای دور و برم را ببینم !

تعاملاتم با دنیا در کاغذ و کتاب و جستجوی اینترنتی و ... خلاصه شده است

خسته ام اما امیدوار و مطمئن که تا مدت کوتاهی دیگر فرصت کافی برای کتابهای زیادی که خریده ام و برای بلاگ خواهم داشت.

راستی در مورد انتخابات هم مینویسم...حتما ! قبل از اینکه انتخابات تمام شود /

ببخشید که نیستم...یا بهتر بگویم، کم و گم هستم.

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:45  توسط سعید | 
بنام او

سلام و صبح چهارشنبه همتون بخیر !

امروز اونقدر کار دارم که فکر کنم همین دو دقیقه رو وقت دارم که بنویسم.

راستی...شما در مورد انتخابات چی فکر میکنین ؟

نظرتون چیه که درین مورد هم بنگاریم !!!؟؟؟

 

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:59  توسط سعید | 
بنام او

سلام.

.

.

دلتنگم.

دلتنگم و بیزار . بیزار از این همه جنس چینی که نه تنها اقتصاد ایران که دنیا رو بهم ریخته و با کپی کاری و عرضه اجناس عمدتا بی کیفیت و نازلش خیلیا رو به خاک سیاه نشونده !  خیلی از افراد مطلع!!!! میگن اقتصاد جهان بحران بی سابقه ای رو پشت سر میذاره ولی همونا میگن که چین جزو معدمد کشوراییه که بی تفاوت نسبت به این مسئله همچنان سهم خودشو در مبادلات و معادلات اقتصادی جهان پررنگ تر میکنه !

من اما، بیزارم ....بیزار از سیاستی که پشت این فرهنگ خوابیده، هرچند که الحق و الانصاف باید به همت مدیران و مسئولانشون آفرین گفت که بهترین راه رو برای سیر کردن شکم اون جمعیت عظیم انسانی پیدا کردن....اما خب چه میشه کرد، من بیزارم !!

و بدتر از همه این حرفا، بیزارم از آدمای چینی ! و نه مردم چین !

مپرسی یعنی چی ؟ میگم :

آدم چینی ، که این روزها از در و دیوار میریزه، آدمیه که برخلاف محل تولدی که تو شناسنامه اش نوشته،انگار جزو اون تولیدات بی کیفیت چینه !

راستی، حالا که خوب فکرشو میکنم میبینم من حتی از خودم هم بیزارم !!! یا شاید ناامید !

از اینکه اینقدر بی بها، سطحی و زودگذر شدم و بدون کوچکترین دقتی لحظه لحظه بیشتر در دستهای روزمرگی روزمرگی و لحظات مرگبار رخوت گرفتار میشم.

 بذارید بی مقدمه برم سر اصل مطلب.

این روزا به سلایق و علایق عمومی که نگاه میکنم، هر بار بیشتر تو خودم فرو میرم و سر در گم میشم.

بذارید از موسیقی شروع کنم :

دور نیست زمانی که تو کوچه و برزن و بخصوص تاکسی صدای دلنشین موسیقی اصیل و یا حداقل ترانه های قابل قبول و نوستالژیک رو میشنیدیم و زمزمه میکردیم

اما این روزا در تمامی لحظات و مکانهای قبل بعلاوه مترو، اتوبوس، آسانسور و یا حتی سرویس های بهداشتی!!! (به لطف عمومی شدن همه چیز با کمک تکنولوژی گوشیهای همراه!) اصوات متفاوتی رو میشنویم.

میدونم که منظورمو میفهمید : آره، دارم از ساسی مانکن میگم، از ضدبازی و 0111 و هزار و یک مدل موسیقی زیر زمینی عمدتا سخیف و پوچ !!

هرچند زیاد از سبقه تاریخی موزیک رپ نمیدونم، اما هرکسی حتی با شنیدن چند نمونه با کیفیت و خوب از رپ خارجی میتونه بگه که : رپ یه جریان اجتماعیه و نسبت به خیلی چیزا نگاه نقادانه داره و سهم مسائل مستهجن توی کل موارد، برخلاف ایران بسیار ناچیزه !!!

شما رو نمیدونم ولی من که مدتیه واسه فرار از شنیدن این اراجیف به mp3 player ام پناه ببرمو و صداشو تا ته بالا ببرم.که اینطوری مدت زیادی طول نمیکشه که به زندگی در سکوت مطلق میرسم ! (خبر پزشکی : شنیدن موسیقی با صدای بلند در طولانی مدت سبب ناشنوایی میشود).

بریم سراغ سینما و تلویزیون...

بلطف سیاستهای نظارتی و فرهنگی مناسب و تولید محصولات باکیفیت و فاخر، شاهد حرکت پیوسته خیل عظیم اجتماع رو به جلو هستیم !!!!!! (لازم بذکر نیست که این محصولات باحال و دوست داشتنی سبب دور شدن افراد از گرایش به ماهواره و ... شده است !!!)

نگاهی گذرا به آمار استقبال بی نظیر عموم جامعه از سریال فرهنگی، تاریخی !!!! (قسمت تاریخی این سریال فحش محسوب میشود) حضرت یوزارسیف ! و یا دیگر برنامه های پرمخاطب از قبیل مرد دوهزار چهره و ... نشاندهنده تاثیر گذاری متقابل مخاطب و تولیدکننده بر هم میباشد (قانون عرضه و تقاضا)

راستی تا یادم نرفته از حضور پرشور و موثر تمامی مردم همیشه در صحنه ایران را در صفوف طویل ، بهم فشرده ، پرمعنا و زیباس اخراجیها 2 تا پاسی از صبح فردا ! و افزایش 400 درصدی رکورد فروش یک فیلم ایرانی کمال تشکر و قدردانی را دارم ! (با این سینمای پر رونق و مفید مطمئنا هالیوود دیگر به فکر ساختن فیلمهای سفارشی برای بازار ایران نخواهد کرد !)

......

از آنجا که من به هیچ وجه مایل به خستگی مفرط، کوری زودرس و چلاق شدگی از ناحیه هر دو دست نمی باشم، صبحت در خصوص دیگر وجوه زندگی اجتماعی این روزهایمان را به مقالی دیگر موکول میکنم.

ضمنا چون این اولین پست اجتماعی منه و غیر از خاطراتمه، لطفا نظر بدین که بدونم بنویسم باز یا نه !!!!

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط سعید | 
من عصبانیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نزدیک ۳ صفحه تایپ کرده بودم تا یکی از بهترین پستهامو بفرستم !

حتی واسه اینکه نکنه به دلیل مشکل اینترنت بپره همشو کپی هم کردمو البته وسط تایپ ثبت موقت تو بلاگ هم کردم اما پرید !!!

دردناکترین قسمتش اینه که کپی هم نشده بود و ویندوز بی شعور چیزی برای گفتن نداشت.

فردا بلکه حوصله کنم دوباره بنویسم....

داغووووووووووووووووونم !!!!

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:37  توسط سعید | 
بنام او

سلام

اول مرسی از اینکه اظهار لطف میکنید.

دوم اینکه من تو این دو هفته اخیر خیلی سرم شلوغه واسه همین نمیرسم آپ کنم...اما بزودی با مطالب زیااااااااااااد میام

تا اون روز

 

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط سعید | 
بنام او

سلام.

امشب میدونم چی میخوام بنویسم.

دلتتنگی عجیبی امشب بسراغم اومد و بدجور سوزوندم...

چند صفحه واسه دلم خط خطی کردم و یه کم اشک که رونق عشق و حال امشب من شد و دوباره سرپام کرد...

نمیدونم اونا رو بذارم اینجا یا نه...اما تا تصمیم بگیرم که میذارم یا نه، علی الحساب این رو داشته باشید...

فقط وجدانا نظر یادتون نره که چشمه اینا نخشکه !!! هرچند شاید بگین : بخشکه، چه بهتر !

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:27  توسط سعید | 
بنام او

سلام

از امروز میحوام از یه سری چیزای دیگه هم تو بلاگم بنویسم تا در واقع تشکری باشه از اون دوستانی که اظهار لطف کردن و این موضوع رو پیشنهاد دادن.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:5  توسط سعید | 
بنام او

سلام

 

بابا من به چه زبونی بگم که الان میدونم چیکار کنم که ملت رو اصطلاحا دک کنم !

مشکل چیزه دیگه است ! میگم آخه چرا اینجوریه که من فلک زده هرجور رفتار کنم یکی پیدا میشه که بره رو مخم و مهتاب بالانس بزنه !

پس خواهش میکنم دیگه کامنت خصوصی با مضامین آنچنانی و ... نفرستید.

عذر میخوام اما سرکار د با شما هستم.

پایا باشید

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط سعید | 
بنام او

سلام

امروز صبح که بیدار شدم و زدم بیرون حس غریبی داشتم و نمیدونم چم بود، الان هم که دارم از گرسنگی غش میکنم ! (شاید همین بوده، ما که نفهمیدیم!)

داستان صحرا خانم رو که یادتونه ؟ (البته اگه خوندین !)

تو همون دوره زمانی من واسه فرار از فکر و خیال الکی و آسودگی خیال به تئاتر پناه بردم. گروهمون متشکل بود از ۶ تا پسر که یه کار مردونه رو تمرین میکردیم . یه سری صحبتایی از حضور تو یه برنامه مطرح شد که نهایتا منجر بخ تغییر بافت جنسیتی نفرات گروه شد ! ۴ تا دختر به گروه پیوستن و یه کار جدید موقتی استارت خورد.

منم که حال و روز درست و حسابی نداشتم و در کل حوصله جماعت جنس لطیف رو به هیچ عنوان نداشتم، بطور ناخودآگاه-خودآگاه بی توجهی و بداخلاقی رو شروع کردم.

کاری بکار خانوما نداشتم و به هیچ عنوان به شوخی های مرسوم تو تمرینات و ... توجه نشون نمیدادم. میشه گفت بزور جواب سلام میدادم...این در حالی بود که همه میدونستن که آدم اجتماعی هستم.

مدتی گذشت و تمرینات پی در پی ادامه پیدا کرد. طوری شده بود که دخترا دیگه کاملا از من فاصله گرفته بودن و این حس خوبی بهم میداد...تمرینات تموم شد و اجرا رفتیم. کار خیلی خوب شد و تموم شد.

امتحانات اونسال رو دادیم و رفتیم خونه. از اوایل تابستون خط من قطع شد و من هم یه جورایی از خدا خواسته تلاشی برای وصل کردنش نکردم.

سه ماه گذشت و من فارغ از موبایل و در آرامش، خودم کسانی رو که میخواستم ازم خبر داشته باشن انتخاب میکردم و بهشون زنگ میزدم.

دیگه داشت مهر ماه میشد و یه روز دیگه رفتم خطو وصل کردم. همونشب که منزل عمه ام مهمون بودم،سر سفره از یه خط ۹۱۷ (شیراز) بهم زنگ زدن و وقتی جواب دادم دیدم نازنین خانمه ! یکی از خانومای گروه تئاتر مزبور !

گفت که کارم داره و قرار شد یک ساعت بعد زنگ بزنه.

زنگ زد و مفصل حرف زد، از اینکه تو تمام نابستتون به من و رفتارم فکر میکرده و این ۲-۳ ماه دوری کلی روش اثر گذاشته !!!

بله! ایشون هم اومد جلو اما من پاسخی که انتظار داشت رو بهش ندادم و از خودم دورش کردم...

تا حدود ۲ سال بعدش هنوز گاه به گاه اس ام اس میزد یا تک زنگ، اما بعد که با به نفر دیگه آشنا شد، منو بیخیال شد !

 راستی، یه بار گردنبندشو انداخته بود توی کیف من و نمیدونستم مال کیه تا یه بار جلوی یه نفر دیگه از خانمها در جواب سوال گردنبندت کو ؟ گفت که گردنبندشو داده به کسی که دوسش داره !

حالا چی میگین ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط سعید | 
سلام

الوعده وفا !

شاید بقول بعضی از دوستان مشکل از برخورد خودم بوده باشه، اما میخوام یه ماجرای دیگه بگم :

چنر سال پیش یه همایش تو  کرمان برگزار شد و از من واسه یه سخنرانی کوچولو دعوت کردن.خب منم رفتم !

برنامه شروع شد و روز دوم روزی بود که من بنا بود صحبت کنم. جاتون خالی خدا رو شکر خیلی خوب و مسلط تونستم از عهده اش بر بیام. روز سوم بعد از ظهر رو قرار بود بریم گردشگری .

سوار شدیم و با همه شرکت کنندگان و دست اندرکاران برنامه رفتیم سمت ماهان ! باغ شازده رو هر کی دیده میدونه که انصافا یه تیکه از بهشته (اصطلاحا) و بنده فوق العاده محظوظ شدم از زیارتشون !!!!!

بعد هم برگشتیم کرمان و شام و استراحت.

شب تو مهمونسرا یکی از دوستان بهم گفت : خانوم فلانی رو میشناسی ؟ گفتم نه، چطور ؟

گفت که امروز تو باغ شازده آمارتو از من میخواست ! این سرکار خانوم اهل مشهد بودن و اسمشون زهره خانم بود.

فردا صبح تو اختتامیه از دور نشونم داد که کیو میگفته.

ماجرا همینجا متوقف شد تا . . . . . راستی، این همایش تابستون برگزار شد.

سال تحصیلی بعد که شروع شد یه روز که تو اتاق انجمن نشسته بودم دیدم این سرکار خانوم اومد تو !!!! به چشام اعتماد نکردم و تا صدای سلام و احوالپرسی گرمشو نشنیدم باورم نشد !

چند تا دیگه از بچه ها که تو اتاق بودن و از دیدن این غریبه صمیمی!!! گیج شده بودن منو با بهت و شک نگاه میکردن تا اینکه به حرف اومدم و جواب سلام دادم و از کرمان پرسیدم. ایشون هم با انرژی مشغول پاسخ شد و تمام سئوالات ذهنی بچه ها رو در خصوص رابطه ایشون و من و انجمن پاسخ داد !

در بین صحبتاش، ایشون به نکته ای اشاره کرد که من متوجه نشدم و وقتی آخر صحبتش مجددا تاکید فرمودن دوزاری بنده افتاد که : ایشون مهمان شدن شیراز و قراره یکسال شیراز تشریف داشته باشن (البته حداقل) !!!! من که میدونستم شیرازی نیست اما نمیدونستم کجاییه (همونجور که گغتم، بعدا فهمیدم مشهدیه) تعجب کردم اما ساکت موندم !

مدتی طول کشید و ایشون هر روز تقریبا سر میزد و نهایتا به یکی از خانومای انجمن که فوق العاده دختر محجوب و مودب و با جنبه ای بود میگه که : دلیل اینکه اومده شیراز اینه که پیش سعید باشه و بتونه بهش نزدیک بشه !

این همکار محترم بنده همونشب به من اس ام اس داد که فردا کار واجبی باهاتون دارم و باید صحبت کنیم.

فردا وقتی بهم گفت سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت !!! همه مدلشو دیده بودم الا این یکی !!!! یکی ۹ ساعت دانشگاهشو از خونش دور کنه که ..... !

نمیخوام شرح بدم که چقدر اذیت شدم و این خانوم چقدر اذیت شد، اما من هیچ جوره کوتاه نیومدم و سرد و بیروح تلاش کردم که با بو توجهی محض منصرفش کنم !

حالا مسئله اینه که : گیریم من تو موارد قبلی با پاسخ دادن به دعوت و سلام و احوالپرسی با خانوما ! بهشون روی خوش نشون داده باشم ، اینو چی میگین ؟

تازه اگه عمری باشه چند مورد مشابه این (کم و بیش اما نه به این شدت) برام رخ داده که میگم !!!

وجدانا بگین کجا لنگ زدم که این به سرم اومد ؟!!

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:49  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره من
کمتر به دلم تهمت دیوانه بزن
هر وقت که شد سری به این خانه بزن
من، عمر رباعی ام به مویت بند است
این سلسله را یواشتر شانه بزن


درد دل های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
پیوندها
منصور جون
زنانه ترین اعترافات حوا
شبهای ذغال اخته ای من(جوجو دکتر)
اعتراف عاشقانه(ریحانه)
دست نوشته های یک دختر
گل شكسته (نازنين)
راه وصال
یادداشت های الی خانوم
پت و مت
استروژنی از ونوس
یک وجب تنهایی(بانوی سیمیا)
رختکن خاطرات (تاتا)
عشق روی پیاده رو (مریم خانم)
چشمان خیس(فريناز)
مامان ني ني
گلنوش
قر و قاطي(مليكا)
مرا سريست با تو...(زهرا)
گنجینه(ستاره)
سپیدار بلند
اندکی عاشانه تر زیر این باران بمان(الهام)
حرفهایی از ته دل(خاطره)
زنده رود(نوشین)
زندگانی من(هدی خانم)
دستان خالی از عشق(ساعد)
بانوی اردیبهشت(ساناز)
شهر عشق(سرور)
دکتر هومیوپات
شکسته های ساغر
تیکه های دل
دریای نیلگون
حسابدار عرش
الیزه (تارا)
بر تپه ای از کاج و سنگ
روزنگار خانم شین
بریم بازی
خانباجی
ساکت باش دختر حوا
فقط 313 نفر
عاشق علی اکبر (ع)
آقای زیپ و خانوم زیگزاگ
نیلوفر و بودنش
دو لقمه خاطره سبز
ناز خاتون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آگهی ، تبلیغات